تبليغاتX
ღ••.ღ سکوت تنهایی ღ••.ღ

ღ••.ღ سکوت تنهایی ღ••.ღ

ღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღ

معلوم نیست کی برگردم

روزی که خداوند جهان را آفرید

فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و

از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند

یکی از فرشتگان به پروردگار گفت : خداوندا آنرا در زیر زمین مدفون کن

فرشته دیگری گفت: آنرا در زیر دریا ها قرار بده
و سومی گفت: راز زندگی را در کوهها قرار بده

ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم

فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود

آن را بیابند

در حالی که من می خواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد


در این هنگام یکی از فرشتگان گفت

ای خدای مهربان راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده

زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که

برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند

 

سلام دوستان خوبم.این مدت که این وب آپ میشد دوست های خوبی پیدا کردم ولی الان دیگه حوصله اینکه این وب را آپ کنم ندارم از کسانیکه میان ممنونم.

سال جدید را هم به همتون تبریک میگم امیدوارم سال خوبی واستون باشه

شاد و موفق باشین

تا یک مدتی خداحاقظ

+ نوشته شده در  جمعه 1390/01/12ساعت 18:20  توسط تارا   | 

داستان مردی با چهار همسر..

داستان مردی با چهار همسر..

 

روزگاری پادشاه ثروتمندی بود که چهار همسر داشت، اوهمسر چهارم خود را بسیار دوست می داشت و او را با گرانبهاترین جامه ها می آراست و با لذیذترین غذاها از او پذیرایی می کرد، این همسر ازهر چیزی بهترین را داشت.

اپادشاه همچنین همسر سوم خود را نیز بسیار دوست می داشت و او را کنار خود قرار می داد، اما همیشه از این بیم داشت که مبادا این همسر او را به خاطر دیگری ترک نمائد.

پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و همیشه با پادشاه مهربان و صبور و شکیبا بود، هر گاه پادشاه با مشکلی روبرو می شد به او توسل می جست تا آنرا مرتفع نماید.

همسر اول پادشاه شریک بسیار وفاداری بود و در حفظ و نگهداری تاج و تخت شاه بسیار مشارکت می نمود، اما پادشاه این همسر را دوست نمی داشت و به سختی به او توجه می کرد، ولی برعکس این همسر شاه را عمیقا دوست داشت.

روزی از این روزها شاه بیمار شد و دانست که فاصله زیادی با مرگ ندارد، به سراغ همسر چهارم خود که خیلی مورد توجه او بود، رفت و گفت: "من تو را بسیار دوست داشتم، بهترین جامه ها را بر تو پوشانده ام و بیشترین مراقبتها را از تو بعمل آورده ام، اکنون که من دارم میمیرم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد؟"

او پاسخ داد: "بهیچ وجه!!" و بدون کلامی از آنجا دور شد، این جواب همانند شمشیر تیزی بود که بر قلب پادشاه وارد شد.

پادشاه غمگین و ناراحت از همسر سوم خود پرسید: "من در تمام عمرم تو را دوست داشته ام، هم اکنون رو به احتضارم، آیا تو مرا همراهی خواهی کرد و با من خواهی آمد؟"

او گفت: "نه هرگز!!، زندگی بسیار زیباست، اگر تو بمیری من مجددا ازدواج خواهم کرد و از زندگی لذت می برم!"

پادشاه نا امید به سراغ همسر دوم خود رفت و از او پرسید: "من همیشه در مشکلاتم از تو کمک جسته ام و تو مرا یاری کردی، من در حال مردنم آیا تو با من خواهی بود؟"

همسر دوم پادشاه در پاسخ وی گفت: "نه متاسفم، من در این مورد نمیتوانم کمکی انجام دهم، من در بهترین حالت فقط می توانم تو را تا قبر همراهی نمایم!"، این پاسخ مانند صدای غرش رعد و برقی بود که پادشاه را دگرگون کرد.

در این هنگام صدایی او را بطرف خود خواند و گفت: "من با تو خواهم بود و تو را همراهی خواهم کرد، تا هر کجا که تو قصد رفتن نمایی!"

شاه نگاهی انداخت، همسر اول خود را دید، او  لاغر و رنجور شده بود، شاه با اندوه و شرمساری بسیار گفت: "من در زمانی که فرصت داشتم باید بیشتر از تو مراقبت بعمل می‌آوردم، من در حق تو قصور کردم و ..."

در حقیقت همه ما دارای چهار همسر در زندگی خود هستیم، همسر چهارم ما، همان جسم ماست، مهم نیست که چه میزان سعی و تلاش برای فربه شدن و آراستگی آن کردیم، وقتی که می میریم، او ما را ترک خواهد کرد.

همسر سوم، داراییها، موقعیت و سرمایه ما هستند، زمانی که ما بمیریم آنها نصیب دیگران می شوند.

همسر دوم، خانواده و دوستانمان هستند، مهم نیست که چقدر با ما بوده اند، آنها حداکثر تا مزار ما می توانند به همراه ما باشند.

ما همسر اول، روح ماست که اغلب در هیاهوی دست یافتن به ثروت و قدرت فراموش می شود، در حالیکه روح ما تنها چیزی است که هر جا برویم ما را همراهی می کند .

از روح خود مراقبت کرده، او را تقویت نمایید، زیرا که آن بزرگترین هدیه هستی است

 

سلام دوستان خوبم

خوبین؟

منم خوبم.من مثه قبل دیگه نمیام وبم و هر ۲هفته ای ۱بار میام به نظراتم سر میزنم و میرم.البته فکر کنم در چند هفته دیگه مثه قبل به وبم سر بزنم و آپ شه.تمام کسانی هم که جدید بهم سر میزنن و لینکم کردن مرسی و چشماتون خوشگل میبینه وبم را.منم در چند روز آینده لینکشون میکنم.

راستی من فقط رنگ خاکستری و صورتی دوست دارم واسه همین از رنگ دیگه استفاده نمیکنم

روز VALENTINE را هم بهمه تبریک میگم و امیدوارم روز خوبی واستون باشه

دوووووستون دارم فهلا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/11/24ساعت 8:24  توسط تارا   | 

مطلب یکی از دوستان

بی زارم از نفرت

بی زارم از دعوا..

.کمی آرامتر باش بگذار دل هایمان تصمیم بگیرند

بی زارم از نفرت

بی زارم از دعوا..

تا قیامت دستهایم را محکم بگیر...دست هایت که شل میشوند بندی در دلم پاره میشود

مگر دل هایمان چند بند دارند؟

نگذار تار و پودم از هم بشکافد

که دیگر هیچ قالی بافی آنرا رفو نمیکند

 

 

سلام

خوبین؟
این مطلب را در وب یکی از بچه ها خوندم و چون خوشم اومد گذاشتمش

من مثه قبل نمیام وبم و اپ نمیکنم ولی قول میدم به همتون سر بزنم و واسه ام هم کسی را خبر نکردم و در اولین فرصت به وب همه سر میزنم

دوستون دارم

+ نوشته شده در  شنبه 1389/10/11ساعت 16:26  توسط تارا   | 

دوستی یعنی این...

دو دوست سال ها پیش دو کشاورز در همسایگی هم زندگی می کردند . دو دوست

خوب و با وفا . یکی مجرد و دیگری متاهل وقتی زمان برداشت محصول میشد به هم

کمک می کردند و محصولات همدیگه رو جمع می کردند و به درون انبارهامیریختند .هر

سال کشاورز متاهل بعد از جمع آوری محصول شب که به خواب میرفت با خودش میگفت بیچاره دوست مجرد من که به خاطر نداشتن سرمایه و پس انداز کافی

نمیتونه ازدواج کنه و بالافاصله به انبار میرفت و مقداری از محصولش رو بر میداشت

 وتو انبار دوستش می گذاشت . کشاورز مجرد هم با خودش می گفت بیچاره دوست

متاهل من که درگیر هزینه های زن و بچه هاش هست و باید کمکش کنم و اون هم

همین کار رو میکردسال ها گذشت و این دو بی خبر از کار یکدیگر می پنداشتند که

تغییر نکردن مقدار محصول هدیه ای الهی هستش و ادامه می دادند تا این که شبی

یکدیگر رو در هنگام جا به جایی محصول دیدن و یکدیگر رو در آغوش کشیدن دوستی

این دو جاودانه شد و الگویی برای همه مردم روستا

براستی که یه دوست خوب بزرگترین هدیه الهی هستش

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/09/22ساعت 19:35  توسط تارا   | 

من اومدم

اون (دختر) رو تو يک مهموني ملاقات کرد. خيلي برجسته بود، خيلي از پسرها

دنبالش بودند در حاليکه او (پسر) کاملا طبيعي بود و هيچکس بهش توجه نمي کرد.

آخر مهماني، دختره رو به نوشيدن يک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از

روي ادب، دعوتش رو قبول کرد. توي يک کافي شاپ نشستند، پسر عصبي تر از اون

بود که چيزي بگه، دختر احساس راحتي نداشت و با خودش فکر مي کرد،  "خواهش

مي کنم اجازه بده برم خونه..." يکدفعه پسر پيش خدمت رو صدا کرد، "ميشه لطفا

يک کم نمک برام بياري؟ مي خوام بريزم تو قهوه ام." همه بهش خيره شدند، خيلي

عجيبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ريخت توي قهوه اش و اونو سرکشيد.

دختر با کنجکاوي پرسيد، "چرا اين کار رو مي کني؟" پسر پاسخ داد، "وقتي پسر بچه

کوچيکي بودم، نزديک دريا زندگي مي کردم، بازي تو دريا رو دوست داشتم، مي

تونستم مزه دريا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکي. حالا هر وقت قهوه نمکي مي خورم

به ياد بچگي ام  مي افتم، زادگاهم، براي شهرمون خيلي دلم تنگ شده، برا والدينم

که هنوز اونجا زندگي مي کنند." همينطور صحبت مي کرد، اشک از گونه هاش

سرازير شد. دختر شديدا تحت تاثير قرار گرفت. يک احساس واقعي از ته قلبش.

مردي که مي تونه دلتنگيش رو به زبون بياره، اون بايد مردي باشه که عاشق

خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئوليت پذيره... بعد دختر

شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگيش و خونوادش. مکالمه خوبي بود،

شروع خوبي هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون

مرديه که تمام انتظاراتش رو برآورده مي کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقيق. اون اينقدر

خوبه که مدام دلش براش تنگ ميشه! ممنون از قهوه نمکي! بعد قصه مثل تمام

داستانهاي عشقي زيبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال

خوشبختي زندگي مي کردند....هر وقت مي خواست قهوه براش درست کنه يک

مقدار نمک هم داخلش مي ريخت، چون مي دونست که با اينکار حال مي کنه.بعد از

چهل سال، مرد در گذشت، يک نامه براي زن گذاشت، " عزيزترينم، لطفا منو ببخش،

بزرگترين دروغ زندگي ام رو ببخش. اين تنها دروغي بود که به تو گفتم--- قهوه نمکي.

يادت مياد اولين قرارمون رو؟ من اون موقع خيلي استرس داشتم، در واقع يک کم

شکر مي خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم

بنابراين ادامه دادم. هرگز فکر نمي کردم اين شروع ارتباطمون باشه! خيلي وقت ها

تلاش کردم تا حقيقت رو بهت بگم، اما ترسيدم، چون بهت قول داده بودم که به هيچ

وجه بهت دروغ نگم... حال من دارم مي ميرم و ديگه نمي ترسم که واقعيت رو بهت

بگم، من قهوه نمکي رو دوست ندارم، چون خيلي بدمزه است... اما من در تمام

زندگيم قهوه نمکي خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز براي چيزي تاسف نمي خورم

چون اين کار رو براي تو کردم. تو رو داشتن بزرگترين خوشبختي زندگي منه. اگر يک

بار ديگر بتونم زندگي کنم هنوز مي خوام با تو آشنا بشم و تو رو براي کل زندگي ام

داشته باشم حتي اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکي بخورم

 

اشک هاش کل نامه رو خيس کرد. يه روز، يه نفر ازش پرسيد، " مزه قهوه

نمکي چيست؟ اون جواب داد "شيرينه"

 

 

سلام خوبین؟
خوب من بعد از یک مدت طولانی برگشتم(۵۳روز) و از اونایی که تنهام نزاشتن ممنونم

مواظب خودتون باشین دوستون دارم

پی نوشت:بیشتر وبلاگ ها حذف شده یا دیگه اپ نمیشه و هرکی سر نزنه حذف میشه و برگرده دوباره لینک میکنم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/09/14ساعت 13:0  توسط تارا   |